فصل دوم
فصل دوم: آدم سالم چرا سراغ دعانویس میرود؟
۲-۱. وقتی «صبر» تمام میشود: اضطرار و جستجوی معجزه فوری
بیایید روراست باشیم؛ هیچکس از سرِ خوشی و بیدردی پلههای دخمه دعانویس را پایین نمیرود. آنجا که آدم مستأصل میشود، آنجا که درهای بسته یکی پس از دیگری توی صورتش میخورند و صدای خرد شدن امیدهایش را میشنود، درست همانجاست که منطق زانو میزند. درد، آدم را کمطاقت میکند. وقتی عزیزی مریض است، وقتی سقفی روی سرت میلرزد، یا وقتی قلبت شکسته، «زمان» تبدیل به بزرگترین شکنجهگر میشود. تو فقط میخواهی این کابوس تمام شود؛ همین حالا، به هر قیمتی.
- اینجاست که دکان دعانویسی جذاب میشود. چرا؟ چون فروشندهی «میانبر» است.
خداوند و قوانین طبیعت به ما میگویند: «برای رسیدن به گندم، باید بکاری، آب بدهی، مراقبت کنی و ماهها صبر کنی.» اما دعانویس میگوید: «نمیخواهد صبر کنی! بیا این کاغذ را بگیر، فردا صبح خرمن آماده است!»
این وعده، وسوسهکننده است. مثل گرسنهای که بوی غذای آماده به مشامش خورده، دیگر به این فکر نمیکند که این غذا مسموم است یا دزدی؛ فقط میخواهد سیر شود.
- آن نسخه فوری که دعانویس میپیچد، شاید مثل یک داروی مسکن قوی، چند لحظهای درد را ساکت کند (یا حداقل حواس شما را پرت کند)، اما عفونت اصلی را درمان نمیکند. بدتر اینکه، عادت کردن به این راهحلهای فوری، عضلهی «صبر» و «تلاش» را در وجود ما فلج میکند. ما تبدیل به آدمهایی میشویم که به جای ساختنِ زندگی، منتظرِ شعبدهبازی هستیم. و یادتان باشد؛ هر چیزی که “زود” به دست بیاید، معمولاً “زود” هم از دست میرود. معجزهی واقعی، در استقامت و پختگیِ شماست، نه در عجله برای فرار.
۲-۲. ترس از ناشناختهها: انداختن گناه گردن نامرئیها
بیایید صادق باشیم، قبول کردن مسئولیت سخت است. خیلی سخت.
این مکانیسم دفاعی ذهن ماست: فرار به سمت ناشناختهها برای تبرئه کردن خود.
- ما عاشق این هستیم که برای هر مشکلی، یک دلیل “بیرونی” و “مرموز” پیدا کنیم. چون جنگیدن با یک دشمن نامرئی و خیالی (مثل سحر و جادو)، خیلی راحتتر از جنگیدن با ضعفهای واقعی خودمان (مثل خشم، بیبرنامگی یا انتخابهای غلط) است. وقتی پای دعانویس وسط میآید، او دقیقاً همین بازی را با ما میکند. او به ما میگوید: “تو مشکلی نداری، دشمنانت حسادت کردهاند.” این جمله مثل آبی روی آتش است؛ هم غرورمان حفظ میشود و هم مسئولیت از گردنمان ساقط.
اما این راحتی، یک تلهی خطرناک است. تا وقتی که فکر میکنید مشکل از “بیرون” است، هیچگاه تلاشی برای تغییر “درون” نمیکنید. اگر فکر کنید دلیل دعواهای خانوادگیتان “جادوی مادرشوهر” است، هیچوقت دنبال یادگیری مهارتهای گفتگو یا اصلاح اخلاق خودتان نمیروید. شما سالها پول و وقتتان را صرف باطل کردن سحری میکنید که وجود ندارد، در حالی که ریشهی مشکل در رفتار خودتان یا شرایط زندگیتان نهفته است و روز به روز تنومندتر میشود.
۲-۳. توهمِ کنترل: میل به تسخیر آنچه در اختیار ما نیست
- بیایید بازهم صادقانه نگاهی به خودمان بیندازیم، خیلی از ما آدمها دوست داریم هوای نفسمان خدایی کند!
یعنی چی؟ یعنی دوست داریم همهچیز طبق میل و فرمان ما پیش برود. دلمان میخواهد آینده را پیشبینی کنیم، قلب کسی که دوستش داریم را تسخیر کنیم، جلوی زبان بدگویان را بگیریم و ثروت را به زور به سمت خودمان بکشیم. این میل ، در ذات انسان است تا انسان را به بالاترین مرتبه کمال برساند، اما مشکل از جایی شروع میشود که این میل را خرج امور پست دنیایی می کنیم و دنیای پست با خودآرایی کورمان می کند.
- اما این یک سراب خطرناک است. چرا؟ چون جهان هستی بر اساس «حکمت» و «اختیار» بنا شده، نه بر اساس هوسهای ما. تلاش برای به زور به دست آوردن چیزی که الان وقتش نیست یا سهم ما نیست، مثل این است که بخواهید با مشت به دیوار بکوبید تا در باز شود؛ فقط دست خودتان را میشکنید.
آرامش واقعی در این نیست که دنیا را به زور خم کنید تا شکلِ خواستههای شما شود. آرامش واقعی در «پذیرش» است؛ پذیرش اینکه من انسانم و محدودم. من نمیتوانم ارادهی آزادِ انسان دیگری را (حتی اگر همسرم باشد) با سحر و جادو تغییر دهم. من نمیتوانم جلوی تمام اتفاقات بد دنیا را بگیرم.
- وقتی این میلِ بیمارگونه به کنترل را رها کنید، بار سنگینی از روی دوشتان برداشته میشود. میفهمید که وظیفهی شما فقط «تلاش درست» است، نه «نتیجهی قطعی». آنوقت به جای اینکه پولتان را خرجِ دعانویس کنید تا دنیا را مطیع شما کند، انرژیتان را صرفِ ساختنِ خودتان میکنید تا آنقدر قوی شوید که با هر بادی نلرزید. رها کردنِ توهم کنترل، اولین قدم برای رسیدن به قدرت واقعی است.
۲-۴. تو «گدای قدرت» نیستی: بازگشت به جایگاه پادشاهی
تا حالا دیدهاید پادشاهی که خزانهاش پر از طلا و جواهر است، لباس کهنه بپوشد و سر کوچه بنشیند و از عابران گدایی کند؟ احتمالاً میخندید و میگویید محال است. اما حقیقتِ تلخ این است که وقتی من و شما سراغ دعانویس میرویم، دقیقاً شبیه همان پادشاه رفتار میکنیم.
ریشهی بسیاری از مراجعات ما به این افراد، نه بزرگیِ مشکلاتمان، بلکه «کوچک دیدنِ خودمان» است.
دعانویسها عاشقِ این ضعفِ عزتنفسِ ما هستند. آنها به ما تلقین میکنند که: «تو به تنهایی نمیتوانی! تو ضعیفی! ستارهات نحس است!». آنها ما را معتاد به خودشان میکنند تا برای هر عطسه و سرفهای، دستبهدامانِ کاغذهای خطخطی آنها شویم.
اما بیایید یک لحظه بایستیم و منطقی نگاه کنیم.
- چرا باید برای حل مشکلت، به کسی التماس کنی که خودش برای چند هزار تومان پول، دست به هر کاری میزند؟ چرا فکر میکنی قدرتِ یک تکه فلز یا پوست حیوان، از قدرتِ ارادهی تو بیشتر است؟
تو وصل هستی به منبعِ بینهایتِ قدرتِ جهان. تو «پارتیِ» کلفتی مثل خدا داری! خدایی که میگوید: «از رگ گردن به تو نزدیکترم». خدایی که برای شنیدن صدایت نیاز به بخور و جوهر زعفران و حروف ابجد ندارد. او فقط منتظر است تو خودت را باور کنی و مستقیم صدایش بزنی.
توکل یعنی همین.
- مشکل اینجاست که ما گاهی خدا را آنقدر دور و دستنیافتنی تصور میکنیم که فکر میکنیم باید کسی را واسطه کنیم تا کارمان راه بیفتد. اما این توهم است. آن دعانویس، اگر قدرتی داشت، حال و روز خودش را سامان میداد. قدرتِ واقعی، در درونِ سینهی توست. همانجایی که امید و ایمان خانه دارد.
بلند شو! دست به زانو بگیرد و یاعلی بگو. گرد و خاکِ یأس را از شانههایت بتکان. تو نیازی به “نسخه” نداری تا خوشبخت شوی؛ تو خودِ نسخهی شفابخشِ زندگیات هستی.
۲-۵. وقتی “جهل” مُد میشود: دامِ رنگارنگِ رسانهها و اطرافیان
- تا اینجا بیشتر دربارهی خودمان حرف زدیم؛ درباره ترسها و ضعفهای درونیمان. اما بیایید کمی دوربین را بچرخانیم و به بیرون نگاه کنیم. آیا تا به حال فکر کردهاید که چرا این روزها بازارِ دعانویسی و فالگیری اینقدر داغ شده است؟ آیا واقعاً مشکلات مردم عجیبوغریبتر شده یا اتفاق دیگری افتاده است؟
ما در عصر ارتباطات زندگی میکنیم، اما گاهی به نظر میرسد در “عصرِ سرایتِ خرافات” هستیم. قدیمترها اگر کسی میخواست سراغ رمال برود، باید دزدکی، با ترسولرز، آدرسِ کورهای در پایینشهر یا روستایی دورافتاده را پیدا میکرد. اما امروز؟ امروز کافیست اینستاگرام یا تلگرام را باز کنید. با یک سیلِ ویرانگر مواجه میشوید:
“بازگشت معشوق در سه سوت!”
“طلسمِ زبانبندِ تضمینی!”
“فروش مهره مار اصل با ضمانت کتبی!”
- شبکههای اجتماعی، ویترینِ شیکی برای کالاهای بنجلِ خرافی ساختهاند. آنها با هوشمندیِ تمام، جهل و نادانی را بستهبندی میکنند و به اسم “انرژی”، “کارما”، “علوم غریبه” یا حتی “روانشناسیِ معنوی” به خوردِ ما میدهند. اما بیایید ببینیم این فرآیندِ “شکارِ آنلاین” چطور اتفاق میافتد و ما چطور قدمبهقدم در این منجلاب فرو میرویم، بدون اینکه حتی متوجه شویم.
۱. عادیسازی خرافات:
این همان دامِ “تاییدِ اجتماعی” است. ما موجوداتی اجتماعی هستیم و وقتی میبینیم جمعیتی به سمتِ چیزی هجوم میبرند، میترسیم که جا بمانیم. رسانهها با لایکها و کامنتهای فیک (جعلی) و یا حتی واقعیِ افرادِ فریبخورده، فضایی میسازند که در آن، “عقلانیت” غریب و “خرافات” عادی به نظر میرسد.
۲. بمبارانِ ترس و اضطراب:
رسانههای زرد و پیجهای رمالی، استادِ بازی با ترسهای شما هستند. آنها ویدیوها و داستانهایی منتشر میکنند که پر از انرژیِ منفی است: “اگر شوهرت سرد شده، حتماً طلسم شده!”، “اگر کارَت گره خورده، حتماً چشم خوردهای!”.
۳. الگوریتمهای تلهگذار:
۴. تاثیرِ مخربِ اطرافیان و محافلِ دوستانه:
- دوستی که از سرِ دلسوزی (یا شاید نادانی) دستِ شما را میگیرد و میبرد پیشِ “آقای فلانی” یا “خانمِ فلانی”، در واقع دارد شما را هل میدهد تهِ دره. او شاید نیتِ بدی نداشته باشد، اما دارد “ناامیدی از خدا” و “امید به غیرِ خدا” را به شما هدیه میدهد. در این جمعها، کسی که بخواهد منطقی حرف بزند، معمولاً مسخره میشود یا متهم به بیاعتقادی!
راهِ نجات چیست؟ رژیمِ مصرفِ محتوا
باید آگاهانه ورودیهای ذهنمان را کنترل کنیم. همانطور که اجازه نمیدهیم زباله واردِ دهانمان شود، نباید اجازه دهیم زبالههای فکری واردِ مغزمان شود.
- آنفالو کنید: هر پیج و کانالی که بویِ خرافات، فالگیری، رمالی و ترسافکنی میدهد را همین الان، بدونِ معطلی آنفالو کنید. نترسید، هیچ اتفاقِ بدی نمیافتد!
- شک کنید: هر وقت دیدید جایی ادعای “حلِ مشکلِ تضمینی و فوری” دارد، شک کنید. زندگی دکمهی جادویی ندارد.
- فاصله بگیرید: اگر در جمعی هستید که مدام بحثِ سحر و جادو است، مؤدبانه بحث را عوض کنید یا آنجا را ترک کنید. نگذارید ذهنِ شفافتان با دودههای خرافات سیاه شود.
- یادتان باشد، دعانویسها و گردانندگانِ این پیجها، دلسوزِ شما نیستند؛ آنها کاسبانِ اضطرابِ شما هستند. آنها روی موجِ ناآگاهیِ سوار میشوند تا جیبشان را پر کنند. با بستنِ دروازههای ورودیِ ذهنتان به رویِ این لاطائلات، اولین و بزرگترین قدم را برای نجاتِ خودتان برداشتهاید. اجازه ندهید الگوریتمها برای سرنوشتِ شما تصمیم بگیرند؛ سکانِ زندگیتان را خودتان، با عقل و توکل، در دست بگیرید.
۲-۶. جهل به قوانین هستی: رازِ دردها و داروها
تا اینجا دیدیم که ترس، توهم، و رسانهها چطور ما را به سمت دعانویس هل میدهند. اما یک دلیلِ خیلی بزرگتر و عمیقتر هم وجود دارد: «ما محبتِ خدا را نمیبینیم.»
- ما قوانینِ بازیِ دنیا را بلد نیستیم. فکر میکنیم خدا یعنی یک “ماشینِ آرزو برآوردهکن”. فکر میکنیم اگر خدا ما را دوست دارد، باید همهچیز همیشه بر وفقِ مرادمان باشد؛ هیچکس بیمار نشود، هیچکس ورشکست نشود، هیچ دلی نشکند و همه همیشه بخندیم. و وقتی اینطور نمیشود، سریع نتیجه میگیریم: “حتماً خدا با من قهر است” یا “حتماً کسی برایم دعا گرفته است”.
این از بزرگترین سوءتفاهمِ های تاریخِ بشریت است!
- بیایید منطقی نگاه کنیم. دنیا “بهشت” نیست؛ دنیا “مدرسه” است. در مدرسه، هدف اصلی خوشگذرانی نیست، هدف “رشد کردن” و “یاد گرفتن” است. آیا معلمی که از دانشآموزش امتحانِ سخت میگیرد، دشمنِ اوست؟ آیا مربیِ بدنسازی که شاگردش را زیرِ وزنههای سنگین میبرد تا عضلاتش پاره شود و دوباره ساخته شود، بدجنس است؟ نه! او دلسوزترین فردِ آن سالن است، چون میخواهد شاگردش “قوی” شود.
خدا هم دقیقاً همینطور است. او “مربیِ” ماست، نه “نوکرِ” ما. گاهی او میبیند که ما داریم ضعیف میشویم، داریم به چیزهای بیارزش دل میبندیم، داریم راه را اشتباه میرویم. پس چه کار میکند؟ طبقِ قوانینِ خودش، دست به کار میشود. گاهی یک گره در کارمان میاندازد، گاهی چیزی را از ما میگیرد، گاهی اجابتِ دعایمان را عقب میاندازد.
- میبینید چه کلاهبرداریِ بزرگی اتفاق میافتد؟ دعانویس، «امتحانِ الهی» را به «دشمنیِ انسانی» تفسیر میکند. او فرصتِ رشدِ شما را میدزدد و به جایش “کینه از دیگران” و “توهم” میفروشد. شما به جای اینکه در کلاسِ درسِ خدا بنشینید و درس بگیرید، از مدرسه فرار میکنید و میروید توی کوچه و خیابانِ خرافات پرسه میزنید.
اما بیایید کمی جلوتر برویم. بیایید به رابطهی مادر و کودک نگاه کنیم.
- مادری را تصور کنید که کودکش بیمار است. تب دارد، عفونت دارد. دکتر داروی تلخ تجویز کرده، آمپول نوشته. مادر با چشمهای گریان، دست و پای کودکش را محکم میگیرد تا پرستار آمپول را بزند. کودک جیغ میزند، گریه میکند، التماس میکند: “مامان! نذار! درد داره! تو مگه دوستم نداری؟ چرا این کارو با من میکنی؟”
کودک در آن لحظه، مادرش را “ظالم” میبیند. فکر میکند مادرش دوستش ندارد. فکر میکند مادرش دارد شکنجهاش میدهد. او عقلش نمیرسد که این “درد”، لازمهی “سلامتی” است. او نمیفهمد که مادرش، در همان لحظهای که دارد اشکش را درمیآورد، بیشتر از هر کسی در دنیا عاشقش است. دلِ مادر کباب میشود، اما محکم میایستد، چون میداند اگر الان دلش بسوزد و آمپول را نزند، کودکش از دست میرود.
خداوند… آه از مهربانیِ خدا.
او هزاران بار مهربانتر از آن مادر است. وقتی میبیند روحِ ما بیمار شده، وقتی میبیند غرور و خودخواهی مثلِ عفونت تمامِ وجودمان را گرفته، وقتی میبیند دلبستهی دنیایی شدهایم که به ما وفا نمیکند، داروی تلخِ “مشکلات” را به ما میدهد.
اما خدا سکوت میکند و کارش را انجام میدهد. او میداند که تو الان مثلِ آن کودکِ بیماری. نمیفهمی. او میداند که اگر الان همهچیز را به تو بدهد، تو خراب میشوی، تو گم میشوی. او آنقدر دوستت دارد که حاضر است “نارضایتیِ موقتِ تو” را تحمل کند تا “سعادتِ ابدیِ تو” را تضمین کند.
رفیق!
نکند آن گرهای که در کارت افتاده، همان “آمپولِ” خداست برای نجاتت؟
نکند آن درِ بستهای که هرچه میکوبی باز نمیشود، محافظِ توست در برابرِ خطری که پشتِ در کمین کرده؟
شاید آن چیزی که فکر میکنی “سحر و جادو” است، فقط “نوازشِ خشنِ خدا” باشد برای بیدار کردنِ تو.
شاید خدا دلتنگِ صدایت شده است. شاید میخواهد تو را از تمامِ اسباببازیهای دنیا جدا کند تا فقط و فقط خودش را صدا بزنی. تا بفهمی هیچکس جز او ماندنی نیست.
وقتی اینطور نگاه کنی، دیگر دنبالِ دعانویس نمیگردی. دیگر نمیگویی “کی برایم زده؟”. میگویی “خدایا! شکرت که هنوز حواست به من هست. شکرت که رهایم نکردی. شکرت که داری درمانم میکنی، حتی اگر درد داشته باشد.”
اینجاست که آرامش میآید. آرامشی که هیچ رمالی نمیتواند به تو بفروشد. آرامشِ آغوشِ مادری که میدانی هر کاری میکند، از سرِ عشق است. پس سرت را بگذار روی شانهاش، اشکهایت را بریز و بگو: “راضیام به رضای تو. هر چه تو بخواهی، همان بهترین است.”
✾•┈┈••✦••┈┈•✾
کانال موسسه فرهنگی اسم اعظم در ایتا، بله، روبیکا و تلگرام
herzeemamjavad@
