فصل چهارم

:هزینهای که هیچوقت به تو نمیگویند
فصل چهارم: هزینهای که هیچوقت به تو نمیگویند (صورتحسابِ نامرئی)
- این بزرگترین، خطرناکترین و سادهلوحانهترین اشتباهی است که میتوانید مرتکب شوید.
در بازارهای معمولی، معامله شفاف است: شما پول میدهید و کالا میگیرید. اما در بازارِ مکارهی مدعیانِ دروغین و علومِ غریبه، پولی که پرداخت میکنید، بیارزشترین و کوچکترین چیزی است که از دست میدهید. اینجا قوانینِ تجارت فرق میکند. شما واردِ بازیای میشوید که ورودیاش شاید باز باشد، اما خروجیاش دستِ شما نیست.
- این فصل، حکمِ خواندنِ «عوارضِ جانبیِ وحشتناکِ» یک داروی خوشرنگولعاب را دارد که قرار است بدونِ نسخه مصرف کنید. مدعیان، فقط ویترینِ زیبا و وعدههای شیرینِ «بازگشتِ معشوق» و «ثروتِ فوری» را نشانتان میدهند، اما هرگز به شما نمیگویند که در پشتِ پرده، چه بهایی را باید بپردازید.
اینجا صورتحسابِ نهایی، با «ریال» و «تومان» محاسبه نمیشود. واحدِ این صورتحساب، تکههایی از روح، آبرو، خانواده و ایمانِ شماست. بیایید با هم این فاکتورِ پنهان و نامرئی را سطر به سطر بررسی کنیم تا ببینیم در قبالِ یک امیدِ واهی، دقیقاً چه سرمایههای عظیمی را به حراج میگذارید.
۴-۱. ورشکستگیِ خاموش: وقتی چاه ویل سیر نمیشود
بگذارید با یک صحنهی آشنا شروع کنیم. شما مشکل مالی دارید، چکتان برگشت خورده، یا احساس میکنید برکت از زندگیتان رفته است. دوستی دلسوز (یا شاید کنجکاو) شمارهای به شما میدهد و میگوید: «فلانی نفسش حق است، یک سرکتاب باز کن ضرر که ندارد، کلاً ۵0۰ هزار تومان میگیرد.»
شما با خودتان حسابوکتاب میکنید: «۵0۰ هزار تومان پول دو تا چیپس و پفک هم نیست. تیری است در تاریکی.» و تماس میگیرید. این «اولین پرداخت»، دقیقاً همان لحظهای است که قلاب ماهیگیری در دهانِ ماهی گیر میکند. ماهی هنوز درد را حس نکرده و فکر میکند غذای مفت گیر آورده، اما خبر ندارد که دیگر اختیارِ حرکتش دستِ خودش نیست.
در این بخش میخواهیم ببینیم چطور یک ویزیتِ ارزانقیمت، تبدیل به فروشِ طلاهای همسر، قرض کردن از باجناق و حتی فروشِ ماشین میشود. چطور آدمهای عاقل و بالغ، طوری هیپنوتیزم میشوند که با دستِ خودشان داراییشان را به آتش میکشند؟
تکنیک اول: روش قطرهچکانی (آبپز کردنِ قورباغه)
هیچ دعانویسِ زیرکی در جلسهی اول به شما نمیگوید: «برای حل مشکلت باید ۵0۰ میلیون تومان بدهی.» اگر این را بگوید، شما فرار میکنید. آنها از تکنیکِ «پلهپله» یا همان روش قورباغه استفاده میکنند. اگر قورباغه را در آب جوش بیندازید، بیرون میپرد؛ اما اگر در آب ولرم بگذارید و کمکم داغش کنید، میپزد و نمیفهمد.
- قدم اول (تشخیصِ ارزان): ابتدا فقط مبلغ ناچیزی برای «سرکتاب» یا «فال» میگیرند. در این مرحله، به شما میگویند که مشکلتان خیلی حاد است. «یک سیاهیِ قدیمی»، «یک همزادِ کافر» یا «طلسمِ دفنشده در قبرستانِ کهنه» دارید. تشخیصِ بیماری رایگان یا ارزان است، اما درمانش…
- قدم دوم (نسخهی سبک): میگویند: «باید یک باطلسحرِ معمولی بنویسیم. هزینهاش میشود دو میلیون تومان.» شما میگویید خب دو میلیون تومان ارزشش را دارد که این سنگینی رفع شود. پرداخت میکنید.
- قدم سوم (گره ناگهانی): چند روز بعد تماس میگیرید که تغییری حس نکردید. جواب میشنوید: «داشت درست میشد اما سنگینیات خیلی زیاد بود، قلمم شکست! یا موکلینم قهر کردند! کار گره خورده. حالا باید یک قربانی بدهیم یا یک دعای “تیربند” بنویسیم که 10 میلیون تومان خرج دارد.»
- قدم چهارم (دورِ باطل): شما 10 میلیون را دادهاید. حالا دلتان نمیآید عقب بکشید. با خودتان میگویید «اگر الان ول کنم، آن 12 میلیون قبلی هم هدر رفته.» این همان «تلهی هزینه غرقشده» در روانشناسی است. شما برای نجاتِ پولهای قبلی، پولِ جدید میدهید و این چرخه تا زمانی که حساب بانکیتان صفر شود، ادامه دارد.
تکنیک دوم: کاسبی با مواد اولیه (عطاریِ جادویی)
یکی دیگر از شگردهای رایج، پول گرفتن بابت «مواد اولیه» است. دعانویس به شما لیستی میدهد که مغزتان سوت میکشد:
- «بخوراتِ بحری کمیاب»
- «پوستِ آهویِ شکار شده در شبِ مهتاب»
- «زعفرانِ اعلاءِ قائنات»
- «جیوه قرمز» (که اصلاً وجود خارجی ندارد!)
وقتی میگویید خودتان میروید بخرید، میگویند: «نه! تو جنس اصل را نمیشناسی. بازار پر از تقلبی است. اگر تقلبی باشد، دعا برعکس عمل میکند و بیچاره میشوی. پولش را بزن، من “رابط” دارم، برایت میخرم.»
اینجا یک اتفاق ساده میافتد: آنها یک مادهی بیارزش (مثلاً فضولات خشکشدهی حیوانات یا صمغ درختان معمولی) را به اسمِ بخوراتِ موکلین، به قیمتِ گرمی چند میلیون تومان به شما میفروشند. شما در واقع پولِ طلا میدهید و کودِ حیوانی تحویل میگیرید تا در خانه بسوزانید!
تکنیک سوم: گروگانگیری معنوی (باجگیری)
این خطرناکترین مرحلهی مالی است. وقتی شما وسطِ کار خسته میشوید و میگویید «آقا من دیگر پول ندارم، نمیخواهم ادامه بدهم»، ناگهان لحنِ «استاد» عوض میشود.
او که تا دیروز قربانصدقهتان میرفت، حالا هشدار میدهد:
- «کار را نصفه ول نکن! اگر الان رها کنی، درهای عالم غیب باز مانده و اجنه به بچهات حمله میکنند.»
- «من موکلین را احضار کردهام، اگر حقالزحمهشان (بخوانید پولِ مفتِ دعانویس) را ندهی، خشمگین میشوند و زندگیات را آتش میزنند.»
- «سنگینیِ این کار روی من افتاده، اگر هزینهی “تخلیه انرژی” را ندهی، نفرینت میکنم.»
نتیجهگیری: ترازنامهی ضرر
بیایید صادق باشیم. شما برای چه سراغ دعانویس رفتید؟ احتمالا برای «رزق و روزی» یا «گشایشِ کار».
اما الان چه اتفاقی افتاده؟
- پولِ اجارهخانه را دادهاید به رمال.
- طلای همسرتان که پشتوانهی روز مبادا بود، فروخته شده.
- قرض بالا آوردهاید.
در عوض دعانویس چه به دست آورده؟
- ماشینِ شاسیبلندِ جدید.
- ویلا در شمال.
- مشتریهای جدید (که شاید خودِ شما معرفی کردهاید!).
یادتان باشد: هیچ کلیدی که قفلِ مشکلاتِ مالی شما را باز کند، در جیبِ کسی که خودش با پولِ شما زندگیاش را میچرخاند، وجود ندارد. اگر او بلد بود طلا بسازد، نیازی به چند میلیون تومانِ ویزیتِ شما نداشت!
۴-۲. سرابِ آرامش: اعتیادِ روانی و فلجِ اراده
تا به حال دیدهاید کسی پایش سالم باشد اما سالها روی ویلچر بنشیند، تا جایی که ماهیچههایش آب شود و واقعاً توان راه رفتن را از دست بدهد؟ داستانِ کسانی که به دعانویس و رمال معتاد میشوند، دقیقاً همین است.
مشکل از جایی شروع میشود که اثرِ این مسکن میپرد. بیایید ببینیم این داروی سمی، با ذهن و روانِ شما چه میکند.
۱. اعتیاد به «اجازه گرفتن» (مرگِ قدرت تصمیمگیری)
- انسان با قدرتِ «اختیار» و «عقل» اشرف مخلوقات شده است. اما وقتی پایتان به خانه رمال باز میشود، آرامآرام این دو بالِ پرواز را قیچی میکنید.
ابتدا فقط برای مشکلات بزرگ (مثل ازدواج یا خرید خانه) میروید. اما کمکم ذهنِ شما شرطی میشود. دیگر نمیتوانید برای هیچچیزی تصمیم بگیرید.
- «آیا در این مهمانی شرکت کنم؟ بگذار بپرسم.»
- «آیا با فلانی شریک شوم؟ باید سرکتاب باز کنم.»
- «آیا لباس قرمز بپوشم؟ نکند نحس باشد!»
- شما تبدیل به یک «عروسکِ کوکی» میشوید که کوکش دستِ یک رمالِ بیسواد است. دیگر خودتان نیستید که زندگی میکنید؛ اوست که برایتان تعیینتکلیف میکند. اعتمادبهنفسِ شما ذرهذره آب میشود. اگر موفق شوید، میگویید «کارِ دعا بود» و اگر شکست بخورید، میگویید «دعا باطل شد». در هر دو صورت، «شما» و «تلاشِ شما» هیچکارهاید. این یعنی پوچیِ مطلق؛ یعنی تبدیل شدن به یک موجودِ منفعل و ترسو که حتی جرأتِ آب خوردن بدونِ اجازه را ندارد.
۲. زندگی در «خانه وحشت» (وسواس و پارانویا)
بدترین بلایی که دعانویسی بر سرِ روان میآورد، عوض کردنِ عینکی است که با آن دنیا را میبینید.
قبل از مراجعه، اگر لیوان از دستتان میافتاد و میشکست، میگفتید: «حواسم پرت شد» یا «لیوان خیس بود».
- اما بعد از مراجعه، دعانویس به شما گفته: «دشمن داری! برایت سحرِ سنگین کردهاند!». حالا همان لیوان که میشکند، تنتان میلرزد: «وای! حتماً نشانهی بدبختی است! حتماً جنها دارند هشدار میدهند!»
ذهنِ شما تبدیل به یک رادارِ خراب میشود که همهچیز را تهدید میبیند:
- گربهای که در حیاط میو میکند؟ جاسوسِ اجنه است!
- لباسِ همسایه که روی بندِ رختِ شما افتاده؟ حتماً طلسمی رویش ریختهاند!
- سردردِ معمولیِ شوهرتان؟ اثرِ چشمزخمِ جاری است!
- گم شدنِ یک لنگه جوراب؟ کارِ همزاد است!
- این یعنی «جنونِ تدریجی». شما در خانهی خودتان هم احساس امنیت نمیکنید. هر سایهای شما را میترساند. به همه شک دارید. این اضطرابِ دائمی و نشخوارِ فکری، مثلِ موریانه مغزتان را میخورد. شما دیگر از زیباییهای زندگی لذت نمیبرید، چون در پشتِ هر لبخندی، دنبالِ یک خنجرِ پنهان یا یک طلسمِ سیاه میگردید.
۳. افسردگیِ ناشی از انتظارِ واهی
- دعانویسها فروشندگانِ «امیدِ کاذب» هستند. آنها همیشه وعدههایی با زمانبندیِ دقیق میدهند: «تا ۲۱ روز دیگر برمیگردد»، «در وعدهی چهارم (۴ روز، ۴ هفته یا ۴ ماه) پولدار میشوی».
شما به خانه میروید و تقویم را خط میزنید. روزها میگذرد و اتفاقی نمیافتد.
روزِ بیستودوم، امیدتان تبدیل به یأس میشود. دوباره مراجعه میکنید، دوباره وعدهی جدید و دوباره انتظار.
این چرخهی «امید-ناامیدی»، روحِ انسان را فرسوده میکند. این نوساناتِ شدیدِ روحی، شما را به سمتِ افسردگیِ عمیق هل میدهد. شما مدام منتظرِ یک معجزه از بیرون هستید و چون رخ نمیدهد، احساس میکنید خدا هم فراموشتان کرده است. در حالی که خدا فراموشتان نکرده، شما آدرس را اشتباه رفتهاید.
حرفِ آخرِ این بخش:
آرامشِ واقعی، در «توکل به قدرتِ بینهایتِ خدا» و «تلاشِ عقلانیِ خودتان» است، نه در یک کاغذِ پاره که معلوم نیست با چه چیزی خطخطی شده.
هزینهای که اینجا میپردازید، «سلامتِ روان» شماست. شما پول میدهید تا «ترسو»، «بدبین» و «افسرده» شوید.
۴-۳. ترورِ اعتماد: وقتی «خانه» تبدیل به «میدان جنگ» میشود
تا قبل از اینکه پایتان به آن اتاقِ تاریک و پر از دودِ اسفند باز شود، وقتی خواهرتان برایتان آش نذری میآورد، با لبخند میگفتید: «دستت درد نکند، چه بوی خوبی!» و با لذت میخوردید. وقتی همکارتان به شما شکلات تعارف میکرد، با خوشرویی برمیداشتید.
اما حالا چه؟
دعانویس به شما گفته: «یک زنِ قدبلند، که توی اسمش حرف “م” یا “ن” دارد، برایت دعا گرفته و توی غذا به خوردت داده!»
ناگهان دنیا پیش چشمتان تیره میشود. ذهنتان شروع میکند به جستجو: «مریم؟ مینو؟ نسترن؟ مادرشوهرم؟ جاریام؟»
از فردا، هر زنی که مشخصاتش کمی شبیه باشد، در ذهن شما تبدیل به یک «جنایتکار» میشود. دیگر آن آشِ نذری، نشانهی محبت نیست؛ بلکه ابزارِ جادوگری است. دیگر آن شکلات، سمی است.
اینجاست که «اعتماد» ترور میشود. دعانویس، بذرِ سیاهِ بدبینی را در قلبِ شما میکارد و شما با دستانِ خودتان، تبر برمیدارید و ریشهی محبتهای خانوادگی را قطع میکنید.
حربهی اول: دشمنتراشیِ خیالی
- دعانویسها و رمالها برای اینکه کارشان رونق بگیرد، نیاز به «دشمن» دارند. اگر بگویند «مشکلت فقط کمکاریِ خودت است»، شما پول نمیدهید. پس باید بگویند: «توی فامیل دشمن داری!»
- آنها مشخصاتِ کلی میدهند: «نزدیک است»، «خونگرم نشان میدهد»، «چشمرنگی است». این مشخصات شاملِ نیمی از اطرافیانِ ما میشود! اما ذهنِ وحشتزدهی شما، بلافاصله این مشخصات را روی نزدیکترین عزیزانتان (مادر، همسر، دوست) میچسباند.
-
نتیجه؟
- قطعِ صلهرحم.
- دعواهای بیدلیل با همسر.
- نگاههای سنگین و کینههای پنهانی در مهمانیها.
حربهی دوم: ویترینهای مجازی و گردابِ مصرفگرایی
امروزه شیطان یک دستیارِ قدرتمندِ جدید هم دارد: شبکههای اجتماعی (اینستاگرام و…).
بیایید روراست باشیم؛ بسیاری از مراجعات به دعانویس، ریشه در «چشم و همچشمی» و «مقایسه» دارد که بسترِ اصلیاش فضای مجازی است.
- شما عکسهای روتوششده، میزهای شامِ لاکچری، سفرهای رؤیایی و عاشقانههای دروغینِ دیگران را میبینید. حسرت میخورید. شیطان در گوشتان زمزمه میکند: «ببین! بقیه چقدر خوشبختاند! تو عقبی! حتماً بختت بسته شده!»
از طرف دیگر، خودتان هم واردِ این بازیِ «خودنمایی» میشوید. هر لحظهی خوشی را استوری میکنید تا به دیگران فخر بفروشید. اما بلافاصله بعدش میترسید: «نکند چشمم بزنند؟»
این چرخه را ببینید:
۱. مصرفگرایی و تجمّل: تلاش برای خریدن و نشان دادنِ چیزهایی که نیاز ندارید.
۲. حسادت و چشمزخم: دعوت کردنِ انرژیهای منفیِ دیگران با فخرفروشی.
۳. پناه بردن به خرافات: رفتن سراغ دعانویس برای گرفتنِ «طلسمِ زبانبند» یا «چشمنظر» تا بتوانید با خیالِ راحت به خودنمایی ادامه دهید!
اینستاگرام و دعانویسی، دو لبهی یک قیچیاند که آرامشِ زندگیِ واقعی را میبرند. یکی حسرت میآفریند و دیگری ادعای درمانِ حسرت را دارد. هر دو دروغ میگویند و جیب و روحِ شما را خالی میکنند.
خدا «پیوند» میزند، شیطان «قیچی» میکند
بیایید به قطبنمای اصلی برگردیم: قرآن کریم.
خداوند متعال، مظهرِ «وُدّ» (محبت) و «رحمت» است. دینِ ما دینِ پیوندهاست؛ صلهرحم طول عمر میآورد، دستِ خدا با جماعت است و مؤمنان آینهی یکدیگرند.
اما شیطان؟
او قسم خورده است که بین آدمها دیوار بکشد. او عاشقِ «تنهایی» و «نفرت» است. بهترین ابزارش هم همین سوءظنهایی است که دعانویسها به جانِ شما میاندازند.
خداوند در سوره مائده، آیه ۹۱ صریحاً دستِ شیطان را رو میکند:
«إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ…»
«شیطان، تنها میخواهد میان شما دشمنی و کینه بیندازد…»
- دقت کنید! هدفِ نهاییِ شیطان، ایجادِ «عداوت» (دشمنیِ آشکار) و «بغضاء» (کینهی شدیدِ قلبی) است.
وقتی دعانویس میگوید: «مادرشوهرت طلسمت کرده»، دقیقاً دارد همین مأموریتِ شیطان را اجرا میکند. او کینه (بغضاء) را در دلِ شما میکارد تا دشمنی (عداوت) در خانهتان شعلهور شود.
کسی که تهمتِ جادوگری به یک مسلمانِ بیخبر میزند، سربازِ پیادهنظامِ شیطان است، حتی اگر تسبیح دستش بگیرد و ظاهرش را مذهبی کند.
حرفِ آخرِ این بخش:
آیا میارزد به خاطرِ حرفِ یک شیادِ پولپرست، به مادرتان، به خواهرتان یا به همسرتان شک کنید؟
آیا میارزد که گرمایِ خانهتان را با سرمایِ «بدبینی» عوض کنید؟
این شکها را دور بریزید. ویترینهای دروغینِ مجازی را رها کنید. به آغوشِ خانواده و واقعیت برگردید. حفاظِ واقعیِ شما در برابرِ چشمزخم و بدیها، «صدقه»، «خوشرویی» و «توکل بر خدا» است، نه تهمت زدن به دیگران و پناه بردن به کاغذهای خطخطیِ دشمنانِ خدا.
۴-۴. مسلخِ آبرو: وقتی حریمها شکسته میشود
شاید تلخترین و سنگینترین بخشِ این کتاب، همین چند پاراگراف باشد. جایی که صحبت از پول و مال و حتی روان نیست؛ صحبت از گوهری است که اگر تَرَک بردارد، هیچ کیمیاگری نمیتواند آن را به روز اول برگرداند: «آبرو و ناموس».
اما غافل از اینکه گاهی برای درست کردنِ ابرو، چشم که هیچ، تمامِ چهره را نابود میکنند.
حریمِ امنی که قتلگاه میشود
فضای کارِ این مدعیان را تصور کنید: اتاقهایی معمولاً کمنور، دنج، دور از چشمِ اغیار و پر از نمادهای عجیب و غریب که برای ایجادِ ترس و اطاعت طراحی شدهاند.
شما وارد میشوید در حالی که «مضطر» هستید. کسی که اضطرار دارد، گاردِ دفاعیاش پایین است. مثلِ غریقی است که به هر طنابی چنگ میزند.
دعانویسِ شیاد، روانشناسِ قهاری است. او میداند شما برای «نتیجه گرفتن» حاضرید هر دستوری را اجرا کنید.
اینجاست که آرامآرام، مرزهای شرعی و اخلاقی جابجا میشود.
ابتدا دستورات ساده است. اما کمکم به بهانههای واهی مثل «بررسیِ علائم روی بدن»، «نوشتنِ دعا بر پوست برای اثرگذاریِ بیشتر» یا «انجامِ اعمالِ خاص در خلوت»، حریمِ عفاف و حیا را نشانه میگیرند.
آنها ادعا میکنند که «محرمِ اسرار» هستند و این کارها «درمان» است. اما در واقع، این دامی است برای سوءاستفاده از اعتماد و معصومیتِ مراجعین.
ناگفتههایی که قلم از نوشتنشان شرم دارد
پروندههای پلیس آگاهی و دادگاهها، مملو از شکایتهای تلخ و سیاهی است که خواندنشان مو بر تنِ انسان راست میکند. داستانِ زندگیهایی که فقط با یک مراجعهی ساده برای «بختگشایی» آغاز شد، اما به کابوسی ابدی ختم گردید.
خوانندهی عزیز!
- ما در اینجا به احترامِ چشمانِ پاکِ شما و حفظِ قداستِ قلم، از بازگو کردنِ جزئیاتِ این وقایعِ هولناک و شرمآور معذوریم. داستانهایی وجود دارد از سوءاستفادههای جسمی و روحی تحتِ عنوانِ «خروجِ جن» یا «باطلالسحر» که زبان از بیانِ آنها قاصر و حیا مانعِ ذکرِ آنهاست.
اخاذی: گروگانگیریِ حیثیت
فاجعه معمولاً به همان اتاق ختم نمیشود. عصرِ ما، عصرِ دوربینهای مخفی و تلفنهای هوشمند است.
- بسیاری از این شیادان، از سادهلوحی مراجعین سوءاستفاده کرده و در حینِ انجامِ آن اعمالِ خرافی و نامتعارف، مستندسازی میکنند.
ناگهان ورق برمیگردد. آن دعانویسِ مهربان که قرار بود مشکلگشا باشد، تبدیل به یک باجگیرِ بیرحم میشود:
- «یا فلان مبلغ را میآوری، یا تصاویرت را برای همسرت میفرستم.»
- «یا به خواستههای شومِ بعدیِ من تن میدهی، یا آبرویت را در فضای مجازی میبرم.»
و اینچنین، زنی که برای تحکیمِ خانوادهاش رفته بود، حالا خودش را در لبهی پرتگاهِ طلاق و بیآبرویی میبیند. او تبدیل به بردهای میشود که از ترسِ فاش شدنِ راز، باید تا ابد باج بدهد. این یک «ترورِ خاموش» است.
هشدارِ نهایی: هیچ “محرمی” جز خدا و قانون نیست
به یاد داشته باشید:
۱. هیچ عالمِ دینیِ واقعی و هیچ درمانگرِ معنویِ صادقی، هرگز درخواستِ «خلوتِ کامل» با نامحرم نمیکند.
۲. هیچ دعای رحمانی و الهی، نیاز به لمسِ بدن، عریان شدن یا نوشتن روی پوست ندارد. احکامِ خدا روشن است و هیچ «مصلحتی» نمیتواند حرامِ خدا را حلال کند.
هیچ مشکلی در زندگی آنقدر بزرگ نیست که برای حلکردنش، چوبِ حراج به «کرامتِ انسانی» و «عفتِ» خود بزنید. راهِ خدا، راهِ نور و پاکی است، نه راهِ تاریکخانههایی که بویِ گناه و خیانت میدهند.
۴-۵. دعوتنامهای برای مزاحمان: وقتی دروازههای نامرئی را باز میکنید
تا به حال برایتان پیش آمده که در یک روز گرم تابستانی، پنجرهها را باز بگذارید تا هوای خانه عوض شود، اما شب که میشود میبینید خانه پر از پشه، مگس و حشرات موذی شده است؟ شما دنبال «هوا» بودید، اما «مزاحم» دعوت کردید.
بسیاری از افراد تصور میکنند دعانویسی شبیه به خریدن یک قرص مسکن از داروخانه است. میروند، پولی میدهند، کاغذی میگیرند و تمام! مشکل حل شد.
- اما حقیقت، هزاران فرسنگ با این تصور سادهلوحانه فاصله دارد. در این بخش میخواهیم از یک واقعیت هولناکِ متافیزیکی پرده برداریم: شما با پای خودتان به خانه برمیگردید، اما دیگر «تنها» نیستید.
۱. شکستنِ «حفاظِ امنیتی» خدا
- بیایید از قوانینِ هستی شروع کنیم. خداوند متعال انسان را بیپناه رها نکرده است. هر انسانی که متولد میشود، دارای یک «هالهی حفاظتی» و نگهبانانِ غیبی (ملائکهی حافظ) است. تا زمانی که انسان در مسیرِ فطرت و بندگی حرکت میکند، این سپرِ نامرئی او را از شرارتهای موجوداتِ ماورایی (اجنه و شیاطین) حفظ میکند.
این موجودات در لایهای دیگر از هستی زندگی میکنند و قوانینِ خلقت به آنها اجازهی ورودِ مستقیم و آسیبرسانی به زندگیِ فیزیکیِ ما را نمیدهد، مگر در یک حالت: «دعوتِ خودِ انسان».
وقتی شما سراغِ دعانویس میروید، چه اتفاقی میافتد؟
- آن دعانویس برای انجام کارهای خارقالعاده، نیاز به «نیرو» دارد. او از نیروهای رحمانی (فرشتگان) کمک نمیگیرد، چون فرشتگان فقط فرمانبردارِ خدا و اولیای پاک او هستند و در امورِ پست و دنیوی (مثل بستن بخت کسی یا محبتِ اجباری) دخالت نمیکنند.
پس او سراغِ چه کسانی میرود؟ سراغِ «اراذل و اوباشِ عالمِ معنا»؛ یعنی اجنهی کافر و شیاطین.
او با انجامِ کارهای کثیف، توهین به مقدسات (که اغلب پنهانی انجام میدهد) و نوشتنِ اورادِ شرکآلود، با این موجوداتِ پست قرارداد میبندد.
حالا شما وارد میشوید. شما سفارش میدهید. شما پول میدهید و از همه بدتر، شما آن کاغذِ نحس یا آن شیءِ طلسمشده را با دستانِ خودتان به «خانه» میبرید.
با این کار، شما عملاً به کائنات اعلام میکنید: «من از حفاظتِ خدا خارج شدم و میخواهم با قوانینِ شیاطین کارم را پیش ببرم.»
شما با دستِ خودتان، کلیدِ دربِ حفاظتیِ خانهتان را به این موجوداتِ مزاحم دادهاید. این یک «مجوزِ ورودِ قانونی» است که خودتان صادر کردهاید.
۲. طلسمات: فانوس دریایی برای شیاطین
شاید بپرسید: «آن کاغذی که دعانویس میدهد چیست؟»
آن کاغذهای عجیب که با خطوطِ کج و معوج، جداولِ اعداد و حروفِ ابجدِ بیمعنی پر شدهاند، در واقع حکمِ «فرستنده» (Transmitter) را دارند.
آن شیء (کاغذ، فلز، قفل، یا مایعات) که دعانویس به شما میدهد تا در خانه نگه دارید، دفن کنید یا بسوزانید، آغشته به انرژیهای منفی و گاهی نجاسات است. این اشیاء مثلِ یک «آنتن» عمل میکنند.
این آنتن دائماً در حالِ ارسالِ سیگنال به موجوداتِ ماوراییِ شرور است: «اینجا ورودیِ باز است! بیایید اینجا!»
خانه شما که تا دیروز محلِ آرامش بود، حالا تبدیل به پاتوقِ موجوداتی میشود که از جنسِ تاریکی و اضطراب هستند. آنها دورِ آن طلسم جمع میشوند. از انرژیِ حیاتِ ساکنینِ خانه تغذیه میکنند و فضا را سنگین میکنند.
۳. نشانههای آلودگی: وقتی خانه «سنگین» میشود
مدتی بعد از مراجعه به دعانویس (شاید چند هفته یا چند ماه)، کمکم متوجه میشوید که اوضاع نهتنها بهتر نشده، بلکه فضای خانه تغییر کرده است. اینها توهم نیست؛ اینها نشانههای حضورِ مهمانانِ ناخوانده است:
- سنگینیِ بیدلیلِ هوا: وارد خانه میشوید و احساس خفگی میکنید. انگار هوای خانه غلیظ است. دلتان میگیرد. بیرون از خانه شادید، اما تا پایتان به خانه میرسد، غم عالم روی دلتان مینشیند.
- خستگیِ مزمن و بیحالی: صبحها با خستگی بیدار میشوید. انرژی ندارید. اعضای خانواده دائماً بیمارند یا بیحوصله. انگار کسی انرژیِ شما را میمکد. (دقیقاً هم همینطور است!)
- پرخاشگری و دعواهای انفجاری: بحثهای کوچک و بیاهمیت، ناگهان تبدیل به جنگ جهانی میشود. صداها بیدلیل بالا میرود. کینه و نفرت در دل اعضای خانواده موج میزند. این کارِ همان شیاطین است که از «انرژیِ خشم» تغذیه میکنند.
- کابوسها و خوابهای پریشان: خوابِ آرام از شما گرفته میشود. خوابِ سقوط، تعقیب شدن توسط حیوانات سیاه، یا دیدنِ سایهها در خواب. کودکان در خواب جیغ میکشند یا دندانقروچه میکنند.
- گم شدن اشیاء یا صداهای عجیب: گاهی صدای تَقتَقِ وسایل خانه، صدایِ پا، یا گم شدن و پیدا شدنِ عجیبِ اشیاء رخ میدهد. اینها بازیهای روانیِ آن موجودات برای ایجادِ «ترس» است. چون ترس، غذای لذیذِ آنهاست.
۴. گردابِ بدبختی: چرخهای که تمام نمیشود
فاجعه اصلی اینجاست: وقتی این علائم شروع میشود، شما (که آگاهی ندارید) فکر میکنید مشکلتان بدتر شده یا دشمنانتان سحرِ قویتری کردهاند.
چه کار میکنید؟ دوباره نزد همان دعانویس (یا یکی دیگر) میروید!
به دعانویس میگویید: «حالم بدتر شد! شوهرم بداخلاقتر شد! بچهام شبها میترسد!»
دعانویسِ شیاد لبخندی میزند و میگوید: «بله! دیدی گفتم دشمنانت قوی هستند؟ آنها فهمیدند تو داری باطل میکنی، دوباره جادو کردند. حالا باید یک کارِ “قویتر” (و گرانتر) انجام دهیم.»
و شما دوباره پول میدهید. دوباره طلسمِ جدیدی میگیرید. دوباره دروازه را بازتر میکنید و موجوداتِ قویتری را دعوت میکنید.
- این یک باتلاق است. هر چه بیشتر دستوپای متافیزیکی میزنید، بیشتر فرو میروید.
آن موجوداتِ مزاحم، عاشقِ این هستند که شما مدام سراغِ جادو بروید. چون هر بار که یک طلسمِ جدید واردِ خانه میکنید، در واقع دارید «سندِ مالکیتِ» آرامشِ خودتان را بیشتر به آنها واگذار میکنید.
۵. آلودگیِ معنوی: فرارِ فرشتگان
پیامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار بارها فرمودهاند که ملائکهی رحمت به خانهای که در آن سگ (بهعنوان همدم)، مجسمه، آلات قمار، یا وسایلِ سحر و جادو باشد، وارد نمیشوند.
وقتی شما طلسمی را (که اغلب حاویِ عباراتِ کفرآمیز یا نامهای شیاطین است) در بالش، کمد یا باغچهی خانه نگه میدارید، عملاً فضای خانه را «نجس» کردهاید.
- در خانهای که فرشتگانِ رحمت نباشند، «برکت» هم نیست. پول میآید ولی خرجِ دوا و درمان و خرابی میشود. محبت میرود. نورِ ایمان خاموش میشود. نمازها (اگر خوانده شوند) سنگین و بیروح میشوند.
- شما به دنبالِ حلِ مشکلِ ازدواج یا پول بودید، اما حالا خودتان را در خانهای تاریک، سرد و پر از موجوداتِ نامرئیِ شرور حبس کردهاید که تکتکِ لحظاتِ زندگیتان را مسموم میکنند.
این است آن «هزینهای» که هیچ دعانویسی اولِ کار به شما نمیگوید. او نمیگوید که: «من مشکلت را حل نمیکنم، من فقط جنسِ مشکلت را عوض میکنم؛ از یک مشکلِ طبیعی، به یک فلاکتِ ماورایی.»
آیا واقعاً میارزد برای رسیدن به یک خواسته (که شاید مصلحتِ خدا در تأخیرِ آن باشد)، آرامشِ ابدیِ خانه و خانوادهتان را به حراج بگذارید و خانهتان را تبدیل به کاروانسرای شیاطین کنید؟
۴-۶. قمارِ ابدیت: وقتی تمامِ داراییات را روی میز میگذاری
بیایید یک لحظه بایستیم. نفس عمیقی بکشید.
- تا اینجا از پول گفتیم، از روانِ آشفته، از آبرویِ ریخته شده و حتی از خانه و خانوادهای که میدانِ تاختوتارِ اجنه میشود. همهی اینها دردناک است؛ خیلی دردناک.
اما اگر خانهتان بسوزد، میتوان دوباره ساخت. اگر پولتان برود، میتوان دوباره کار کرد و به دست آورد. اگر آبرو خدشهدار شود، با توبه و گذر زمان میتوان ترمیمش کرد.
- اما یک چیز هست… فقط یک چیز در این عالم وجود دارد که اگر آن را ببازید، دیگر «هیچ» هستید. حتی اگر پادشاهِ کلِ زمین باشید، بدونِ آن، فقیرترین موجودِ کائناتید.
آن چیز، «ایمان» شماست. آن سیمِ اتصالِ ظریف اما مستحکم بینِ قلبِ شما و خدای شما.
در این بخش میخواهیم دربارهی بزرگترین قماری صحبت کنیم که یک انسان میتواند انجام دهد: «فروختنِ خدا به بهایِ یک کاغذِ باطل.»
معاملهای در تاریکی: حراجِ تنها سرمایه
وقتی شما روبروی آن دعانویس مینشینید، فکر میکنید معامله چیست؟
شما: «پول میدهم.»
او: «مشکلم را حل میکند.»
شما میروید تا محبتِ شوهرتان را جلب کنید، اما در عوض، محبتِ خدا را از دست میدهید.
شما میروید تا بختِ بستهتان باز شود، اما در عوض، دربهای رحمتِ آسمان را به روی خودتان میبندید.
چرا؟
- چون مراجعه به دعانویس (غیرشرعی)، یعنی فریاد زدنِ این جمله با تمامِ وجود: «خدایا! تو برای حل مشکلِ من کافی نیستی! تو یا نمیدانی، یا نمیتوانی، یا دوستم نداری… پس من میروم سراغِ کسی که از تو قدرتمندتر است!»
این یعنی «شرک».
شرک، یعنی بریدنِ طنابِ نجات در وسطِ اقیانوسِ طوفانی، به امیدِ گرفتنِ یک تختهچوبِ پوسیده.
روایتی که تن را میلرزاند: صبحِ ایمان، شبِ کفر
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) بارها دربارهی فتنههای آخرالزمان هشدار دادهاند. دورانی که نگه داشتنِ ایمان، از نگه داشتنِ گلولهی آتش در کفِ دست سختتر است.
یکی از تکاندهندهترین روایات در این باره، تصویری هولناک از سستیِ عقیده ارائه میدهد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میفرمایند:
«یُصْبِحُ الرَّجُلُ مُؤْمِناً وَ یُمْسِی کَافِراً»
«مرد (انسان) صبح میکند در حالی که مؤمن است، اما شب میکند در حالی که کافر شده است.»
(و یا برعکس)
- چطور ممکن است؟ مگر میشود کسی که سالها نماز خوانده، روزه گرفته و حسین حسین گفته، در عرضِ چند ساعت کافر شود؟
بله، میشود.
- وقتی صبح از خانه بیرون میآیید، مؤمن هستید. اما وقتی ناامید از حکمتِ خدا، راه کج میکنید به سمتِ دخمهی یک رمال، و وقتی او به شما میگوید: «فلانی! این دعا را بگیر و به خدا کاری نداشته باش، این طلسم کارش ردخور ندارد»، و شما «باور» میکنید… همان لحظه، آن گوهر از دست میرود.
شما دینتان را، ابدیتتان را و تمامِ سرمایهی وجودتان را به یک وعدهی دروغین فروختید. به همین سادگی. به همین تلخی.
روایات میگویند کسی که نزد ساحر یا کاهن برود و او را تصدیق کند (باور کند)، به آنچه بر پیامبر نازل شده، کافر شده است. چرا؟ چون باور به قدرتِ مستقلِ غیرخدا، نفیِ قدرتِ مطلقِ خداست.
تصویرِ یک سقوط: انسانی که «توخالی» میشود
بیایید واقعبین باشیم. کسی که ایمانش ضربه میخورد، چه بلایی سرش میآید؟
او شاید ظاهراً همان آدمِ قبلی باشد. راه میرود، غذا میخورد، حرف میزند. اما از درون «پوک» شده است.
دیگر نماز برایش لذتی ندارد؛ چون قبلهاش عوض شده.
دیگر دعا برایش معنایی ندارد؛ چون باور کرده که «کُدها و اعداد» قویتر از «ارادهی خدا» هستند.
در سختیها، به جای اینکه دلش گرمِ خدا باشد، دلش میلرزد که «نکند طلسمم باطل شده؟ نکند دعایم ضعیف بوده؟»
- او آرامشِ عمیقِ «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» را با اضطرابِ دائمیِ خرافات معاوضه کرده است. او در دنیایی زندگی میکند که همه چیز ترسناک است، همه دشمناند و خدا… خدایی که در ذهن اوست، خدایی ضعیف و ناتوان است که جادوگران میتوانند قوانینش را دور بزنند. این یعنی مرگِ روح، قبل از مرگِ جسم.
آغوشِ باز: خدا هنوز منتظر است
اما…
صبر کنید! این پایانِ داستان نیست.
تا وقتی نفس میکشید، تا وقتی این کتاب را میخوانید، یعنی هنوز فرصت هست. یعنی هنوز آن طنابِ نجات، کاملاً پاره نشده است.
- خداوندِ ما، خدایِ مچگیری و انتقام نیست. او «رحمان» و «رحیم» است. او از مادر مهربانتر است.
آیا مادری را دیدهاید که اگر کودکش اشتباه کند و دستش بسوزد، او را از خانه بیرون کند؟ نه! مادر میدود، بغلش میکند، اشکش را پاک میکند و مرهم میگذارد.
خداوند در قرآن کریم، در آیهای که قلبِ هر گناهکاری را آب میکند، میفرماید:
«قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا» (زمر: ۵۳)
«بگو ای بندگان من که بر خودتان اسراف (و ستم) کردهاید! از رحمتِ خدا ناامید نشوید؛ که خدا همهی گناهان را میآمرزد.»
حتی اگر تا گردن در لجنزارِ خرافات و سحر فرو رفتهاید، حتی اگر بدترین طلسمها را به خانه بردهاید، حتی اگر احساس میکنید ایمانتان خاکستر شده…
کافی است همین الان، همین لحظه، بایستید.
کافی است آن زبالههای خرافی را دور بریزید (با روش درست که خواهیم گفت).
- کافی است رو به آسمان کنید و از تهِ دل بگویید: «خدایا! غلط کردم. من فقط تو را دارم. من گول خوردم، اما برگشتم. پناهم بده.»
- به والله قسم، که آغوشِ خدا برای شما باز است. توبه، یعنی بازگشت. یعنی پاککنِ الهی که تمامِ سیاهیها را طوری پاک میکند که انگار هیچوقت نبودهاند.
شیطان میخواهد شما را ناامید کند تا در همان چاه بمانید. اما خدا دستش را دراز کرده تا شما را بیرون بکشد.
- بیایید این قمارِ باخت-باخت را تمام کنیم. بیایید سرمایهمان را پس بگیریم. خدا منتظر است.
- آیا وقتش نشده که به خانه برگردید؟
✾•┈┈••✦••┈┈•✾
کانال موسسه فرهنگی اسم اعظم در ایتا، بله، روبیکا و تلگرام
herzeemamjavad@
